تبلیغات
التپه پیوند قلیان و تپه

«مرگ خیلی آسان می‌تواند به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته
اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد»



تاریخ : یکشنبه 27 مهر 1393 | 01:07 ب.ظ | نویسنده : Enrique Iglesias | نظرات

خورشیدی در پاکت می‌گذارم و برایت پُست می‌کنم
ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار 
و به آسمانم روانه کن 
تاریکم!



تاریخ : دوشنبه 21 مهر 1393 | 09:11 ب.ظ | نویسنده : Enrique Iglesias | نظرات

آدم گاهی در زندگی‌اش به جایی می‌رسد که مثل یک ماشین در یک چهارراه، پشت چراغ قرمز، که سبز هم شده، خاموش می‌کند. می‌بیند یک جایی از تن به فرمان نیست. برای چند لحظه می‌ماند با خودش چه‌کار کند. با راهی که بند آورده. با نگاه‌ها و صداهایی که سنگینی می‌کنند. لحظاتی که آدم می‌بیند نمی‌تواند به تنهایی از پس خودش بربیاید. که تمام دنیا غریبه‌گی می‌کند با آدم. که نمی‌شود به عقب برگشت. نمی‌شود جلو رفت. فقط باید ماند. آن‌هم جایی که مناسب نیست. که مناسبِ ماندن نیست.

آدم گاهی در زندگی‌اش به جایی می‌رسد که نیاز مبرمی پیدا می‌کند به این‌که از طرف یک غریبه هل داده شود. این‌که کسی بیاید، زل بزند به آدم و بگوید: داری چه‌کار می‌کنی؟ و او غرق در خاموشیِ عریانش، ایستاده باشد؛ بدون داشتن کلمه‌ای برای گفتن، بدون میلی برای رفتن، بدون میلی برای ماندن.



تاریخ : دوشنبه 21 مهر 1393 | 09:11 ب.ظ | نویسنده : Enrique Iglesias | نظرات
.: Enrique Iglesias:.

تعداد کل صفحات : 30 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...